تبليغاتX
ثانیه های مشوّش
جمعه ششم آذر 1388

   
   
آگاهی اندوه بارم را جز عدم

    تسلایی نیست

    خود را به من می دهی

    و باز می ستانی

    چرا؟

    آیا تنهایی تو را

    آیینه ام؟   

  پانگار1:
  باران می آید و صدای قدم هات هم؛حالا که آمده ای چترت را ببند
  درایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد

  پانگار۰: وكن لي أكن لك .../ وأخر نومك إلى القبر!!!!! حدیث قدسی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:24  توسط " طهورا "  | 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388



           خوابم که نمی برد به این زودی ها
      
           باید دوهزار گرگ را بشمارم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:41  توسط " طهورا "  | 

دوشنبه سیزدهم مهر 1388

  
   من فاحشه ای را دیدم که روحش را فقط به خدا تسلیم کرده بود
   و همزادش را به آدمی
   در شوره زاری که همه تخم دروغ می پاشند و شهوت درو می کنند
   من فاحشه ای را دیدم که پاکترین احساسش را هرشب
   به بستر می برد و از سیاهترین لحظه های هم آغوشی
   دست نخورده باز می آورد
   .
   .
   .

   گریه هایم را دیگر با کسی، با هیچ کس قسمت نمی کنم
   که خالی دلهای سفالی
   کوچک است برای وسعت تنهاییم




   پانگار۲: قضاوت کردن دیگران را مدتهاست که خسته ام
   پانگار۱: طفیل هستی عشقند آدمی و پری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:57  توسط " طهورا "  | 

یکشنبه پنجم مهر 1388

 

          گنگم هنوز

          مرور می کنم

          همه چیز را

          جایی را حتما اشتباه کرده ام

          دیروز با همه شوق خواستم بنویسم

          بعضی پنجره ها به باغ باز می شوند
          بعضی پنجره ها به دیوار
          مرا به کدام پنجره میخوانی؟

          امروز خط میزنم و می نویسم:

          پنجره رو به دیوار را تاب نخواهم آورد

          ...

          گنگم هنوز


         پانگار۲: سخت ... میگذرد
         پانگار۱: برای نی نی تو دلش  که مثل خودش آذرماهیه دلم چراغونیه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط " طهورا "  | 

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

 

   معتاد یک بی خیالی مفرطم

   درخماری خاطره ای که از خاطر نرفته-رفته است

    پانگار: احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:45  توسط " طهورا "  | 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388


قدر امشب را اینگونه خواهم دانست
که تا سحر، روحم را برایت برقصانم
یکریز و بی امان
به شکرانه اینکه، خدایی چون تو دارم


پانگار: ... صبرت علی عذابک، فکیف اصبر علی فراقک؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:38  توسط " طهورا "  | 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

 

    
     بزرگترین رنجها قادر نیست
     سکوت و تحمل را از من بگیرد
     اما کوچکترین ناگواری هم
     تا آتشی در من برپا نکند
     از من دست بردار نیست

پانگار2: می ترسم! از"کتابها" که نکند اندیشه هایم را بدزدند، از تحمیل اندیشه شان
پانگار1: مگیر زورق فرسوده ی مرا از رود ، که از خیال رسیدن به آبشار پُرم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:12  توسط " طهورا "  | 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

 

              in your eyes,is my most fave place to be 

                                                       

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط " طهورا "  | 

جمعه نوزدهم تیر 1388

می نشینم

و تورا رسم می کنم

نه با پرگار که با ابعاد ذهنم، کنج هایت را می کشم

گوشه هایی که فقط مخصوص توست

حتی به قلم نیازی ندارم، سرانگشتم را در مسیر باد می کشم

و تو متولد می شوی

در باد

هنوز اما اسمی نداری

می گویند برای هرکس به قدر اعتقادش به بزرگیت متولد خواهی شد

حالا به ابعادت فکر می کنم

و بُعدی برایت نمی یابم

پس در نزد من بیکرانی و بی اسم

بی اندازه یه تو خودخواهم و بی اندازه به من مهربانی

اینرا از بخشش های مکررت فهمیدم

و وقتی تو اینگونه در برابر حماقت هایم سکوت می کنی وباز مرا می بخشی؛

چرا من اینگونه نباشم در حقِ غیر تو؟

می نشینم؛ مخالف جهت باد یا موافق فرقی نمی کند؛

چرا که تو همیشه به من وزیده ای

حتی در سیاهی ام؛ پس خودم را در سپیدی ات محو خواهم کرد

آنگاه خاکستری خواهیم شد و من با خود زمزمه می کنم:


بی خنکای عنایتت؛ معبود!

جز خاکستری در دستان باد نیستم، آسمان رحمتت هماره آبی باد

 

            

 

پانگار2: تمیز به همه خواسته هام رسیدم تو 2 روز.

پانگار 1: کاش اینبار "من"، "من" بمانم!

پانگار0: حتی یه حباب ساده معلق هم میتونه آدمو 16-17 سال ببره به گذشته

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:35  توسط " طهورا "  | 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388

 
- سرم داره منفجر میشه ؛ اینقدر دلیل سردردم مسخره است که دلم نیومد ننویسم
غروب که رفته بودم بیرون تو پیاده رو مردی از کنارم گذشت که یه خطِ بوی نامطبوع هم همراهش بود این بو رفت تو مغزمو سرم درد گرفت،به همین سادگی!

- از بعد امتحانا حسرت یه پیاده روی طولانی و یه کوه رفتن حسابی بدجور رو دلم مونده؛
                  هوس نموده که آرزوهای دورش را
                                        برای باد بخواند ولی صدایش نیست

 
- بعدشم اینکه بخوای نسبت به حرف مفت بی خیال باشی و برات مهم نباشه و بشنوی اما به روت نیاری  و یه لبخند هم روش بزنی اصلآ هم کار آسونی نیست!!!!

- دیگه اینکه امسال هم اعتکاف نمیرم چون هنوز متوجه نشدم من با بالاییه قهرم یا اون با من، یعنی نمیدونم من گذشته خودمو نبخشیدم یا اون گذشته منو!

- و... البته اینروزا همه چیزم اینقد بد نبوده چون "پابرهنه در بهشت" رو دیدم که به نظرم از اون فیلماییه که ارزش چند بار دیدنو داره . 

پانگار0: -

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23  توسط " طهورا "  | 

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

 

باورت هیچ هست که مرا اینچنین
و خود را آنچنان
می آزاری که نباید...
 

  عصرو زدم بیرون اما هیچ هم مسیرم رو به پاتوقم تغییر ندادم
 
برعکسِ همیشه که فقط اونجا دلم خنک میشد
 
"گاهی کودکانه هایم به لجبازی قلقلکم می دهند"


پانگار1: از صب تا حالا این کرم مغزم شده : دچار تا کی؟!

پانگار0: یک جام شـراب نـاب دسـتت باشد        تـا حـالِ مـنِ خـــراب دسـتــت باشـد
        این چند هزارمین شب بیخوابی ست؟    ای عشق!فقط حساب دستت باشد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:11  توسط " طهورا "  | 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388

 

می خواهم
بر بلندترین نقطه جهان بایستم
و از پشت تمام بلند گو ها
طوری که همه بشنوند
از قول تو سکوت کنم

....

اگر حرفی نمی زدم شایسته تر بود،زدم اما
گاهی مجبوری طور دیگری باشی
طوری غیر از خودت

........
می گویم : همه چیز تغییر کرده است،همه چیزِ همه چیز
می گویند: تو! تو تغییر کرده ای
میخواهم به تاییدشان سکوت کنم
اما غرورم...
فریاد می زنم:
من هیچ تغییری نکرده ام
طنین واژه ی "هیچ" در روحم قل می خورد و می پاشد
در خودم با صدای بلند به دروغی که فریاد زدم می خندم
یا شاید هم می گریم
اینبار؛ آنها سکوت می کنند
سکوتی سخت سخت
............
نمیدانم این بازی را تا کی  توان ادامه دادن خواهم داشت

 

پانگار۲: ما را با آرزوهایمان می شناسند، زین رو، دیروز راهم ندادند
پانگار۱:به کوهنوردی دلمان کشیده،باشد که مرتفع کنیم خواسته اش را

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:37  توسط " طهورا "  | 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

 

تهمتمان زدند

...

یاد این شعر تو کتاب ادبیات دبیرستان افتادم
"دستانم را بستند و گفتند تو قاتلی"
میگذره ... گذشت ... اما تعفنِ "پوسیدگی عقاید" پاک نشدنیه و از بین نرفتنی
نه کمرنگ میشه نه از یاد میره
گاهی اینقدر به این کهنه باورهای عقب مونده نزدیک میشم که از همرنگ شدن میترسم
فاصله رو رعایت کن و یادت باشه فرق فاحشیه بین تو و اونا
واسه همینه که سکوت می کنی یا جوابشونو نمیدی
اونوقت میگن که کم آوردی و بلد نیستی جواب بدی،بزار هرطور دوس دارن قضاوت کنن
مهم اینه که خودت میدونی"بیش از اینی"و هستی
طهورا! به خاطر داشته باش همیشه، بالاییه بدجور حواسش بهت هست

پانگار۰: الله الله رضیت برضاک
پانگار۱:سی و هفتمین سالگرد ازدواج -تو کربلا- بابا و مامان همیشه عاشق!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:56  توسط " طهورا "  | 

یکشنبه ششم بهمن 1387

 

عصبانیم

زیاد

از همجنسِ "لِق" ، از "روشنفکری" های احمقانه، از "مدرن"بودن کثیف

از "خیره شدن"های بی پروا و عمیق

از "نگاه های آلوده"

از "صداهای دلبرانه" ای که اگر خوب گوش کنی به عرعر خ…ر میماند

از دم از "معنویت" زدن و ش.ش و گند زدن به آن

و چقدر دست ها که برایم رو شده

و چقدر می شناسمشان

و چقدر بیزارمشان

 

خوب من

هرگز مرا مخواه آنگونه که بیزارم،

یادآوری کن مرا هر روز و هر زمان

که فراموش نکنم برای جز تو "ضمخت باشم" طوری که سمباده را به فریاد آورم

که فراموش نکنم "محکم" باشم ، تا نه دلبرانه ای خرج غیر تو کنم و نه نرمشی و نه روشن فکری ای

 

 

پانگار۲ : روزی خودم هم  از قاعده "لِق"شدن مستثنی نبودم 

پانگار۱ : اما رهاییمان بخشیدند ، چرا که باور کردیم: حسبی الله* و دیگر هیچ

 

*حسبی الله: و خداوند مرا کافیست

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:48  توسط " طهورا "  | 

چهارشنبه یازدهم دی 1387

 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:49  توسط " طهورا " 

شنبه نهم آذر 1387

 

گاهی دلی را می شکنیم خود بی خبر
آری این رسم آدمیست که آنچه را بی صداست بی وجود می داند
پس این دل شکست و تو هیچ نشنیدی
آری
انگاه که تا مطلع الفجر ساعتی نمانده بود
با اشک خشک چشم تیمم بر چهره افکندم
و
سر به زیر به گونه ای که چون دواب اند
تیر بر خم ابرویم ننهادم
تا مبادا تیری شلیک شود و از گذر تیر
موی از مویت تکانی خورد
آری هنرم در خموش نگه داشتن حزن است
اگر چه بی هنری لباس زسیتن ماست
و مبادا که در مطلع الفجر
دلی را با خون گفته ها بشوییم که خدای آن دل بصیر است
و در آن صاحبش با خون دیده وجه را شسته و آماده
به سانسقراطی که به هلیاست می رود
وخدایت را می خواند!
و این کیست که روی رویارویی با دادگاه حق را ندارد؟
و بیاییم مصداق حاسبوا قبل ان تحاسبوا باشیم
مبادا که در تیزاب اشک محک زده شویم که ان روز دیر است
اگرچه هلیاست و آنان و زهر و پیمانه رفته اند , ولی سقراط هست
با آن که زهر را بر او خوراندند
و غروبی میشود که همگان می روند و به قصه ها پای میگذراند
قبل از آنکه غروب شویم بر همدیگر طلوع کنیم
گاهی دلم برای باکری و فکر بکرش تنگ می شود
آری هم اکنون نیازمند چمدان چمرانیم
و زین الدینی می خواهیم تا زینت دین و دینمان باشد

پانگار۲: "کافه پیانو"ی فرهاد جعفری رو خوندم بدک نبود
پانگار۱: از اینکه دیگه وقتی برای کارای شخصی ام نمیزارم (مثل همین آپ) دلخورم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:33  توسط " طهورا " 

چهارشنبه هشتم آبان 1387


همه اش پانگار

پانگار۲: میرمهنای دوغابی را خواندیم و به ایرانی بودمان بالیدیم و به میرمَهنا داشتنمان،در فرصتی نه چندان دور در مورد این کتاب : "بر جاده های آبیِ سرخ" از ((نادر ابراهیمی))حتمآ افاضات خواهیم کرد چون دِینی به دریاسالارمان حس می کنیم(میرمَهنایِ دوغابی)،که باید بپردازیم. روحش شاد

پانگار۱: کارهای دانشگاه دیگر کلافه مان کرده همین روزهاست که رسمآ کم بیاوریم

پانگار۰: بالاخره امشب بی خیال یکسری مسائل شدیم و به وبلاگ یک دوست قدیمی سرکی کشیدیم،آنگاه فهمیدیم که عجب پای سبکی داریم ما!!!!ا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:56  توسط " طهورا " 

سه شنبه سی ام مهر 1387


  آه ای زندگی منم که هنوز ، با همه پوچی از تو لبریزم

  اگه اینقدر دیر آپ کردم...واسه اینه که این روزها ثانیه های مشوشی نداشتم
  این روزها خدا به من خندید
  و من هم
  و چی خوشگل تر از اینه که همه ی هستی ت به بودنت بخنده
  و تو هم به داشتنش
  و چه چیز محشر تر از اینه که بدونی دیگه "گاو" خدا نیستی
  و یاد بگیری "من بی من" رو تو وجودت داغون کنی، بترکونی و به هوا بپاشی 
  از ته دل بخندی و تو دلت چراغونی بشه که از خنده ی تو اونم می خنده
  اونوقته که دلت میخواد هی تند تند خلوتی پیدا کنی که باهاش حرف بزنی
  نه مثل قبل که روی خلوت کردن باهاشو نداشتی
  اونوقته که برای صدا کردنش بهانه نمیخوای
  چون دیگه همه ی بهانه ی بودنت خودشه
  نمیخوام بگم اونقدر کامل شدم که دیگه گناهی از جانب من صورت نمی گیره
  حتی اینم نمیخوام بگم که یه بنده ی خاص و تک براشم
  اما همین که توی دلم پیداش کردم
  همینکه جاشو تو وجودم فیکس کردم
  اینقدری برام ارزش داره که بعد از بیست و یک سال پادرگِلی حالا حس پرواز دارم
  البته میدونم این اول راهه
  برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر ... همیشه فاصله ای هست ... دچار باید بود
...
 
در سکوت دست سپید نسیم را می گیری
و خودت را می گذاری کنار جهالت قفس گلی گندیده روی زمین
و بالا می‌روی و آنقدر بالا می‌روی و بالا می‌روی و بالا می‌روی
که دیگر خودت را هم نمی‌بینی
 

پانگار2 : این متنه واقعآ زیباست، کاملشو میزارم ادامه ی مطلب
پانگار1 : حسبی الله


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:44  توسط " طهورا " 

Copyright © All Rights Reserved for http://tahoura.blogfa.com