آگاهی اندوه بارم را جز عدم
تسلایی نیست
خود را به من می دهی
و باز می ستانی
چرا؟
آیا تنهایی تو را
آیینه ام؟
پانگار1:
باران می آید و صدای قدم هات هم؛حالا که آمده ای چترت را ببند
درایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد
پانگار۰: وكن لي أكن لك .../ وأخر نومك إلى القبر!!!!! حدیث قدسی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:24  توسط " طهورا "
|
خوابم که نمی برد به این زودی ها
باید دوهزار گرگ را بشمارم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:41  توسط " طهورا "
|
من فاحشه ای را دیدم که روحش را فقط به خدا تسلیم کرده بود
و همزادش را به آدمی
در شوره زاری که همه تخم دروغ می پاشند و شهوت درو می کنند
من فاحشه ای را دیدم که پاکترین احساسش را هرشب
به بستر می برد و از سیاهترین لحظه های هم آغوشی
دست نخورده باز می آورد
.
.
.
گریه هایم را دیگر با کسی، با هیچ کس قسمت نمی کنم
که خالی دلهای سفالی
کوچک است برای وسعت تنهاییم
پانگار۲: قضاوت کردن دیگران را مدتهاست که خسته ام
پانگار۱: طفیل هستی عشقند آدمی و پری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:57  توسط " طهورا "
|
گنگم هنوز
مرور می کنم
همه چیز را
جایی را حتما اشتباه کرده ام
دیروز با همه شوق خواستم بنویسم
بعضی پنجره ها به باغ باز می شوند
بعضی پنجره ها به دیوار
مرا به کدام پنجره میخوانی؟
امروز خط میزنم و می نویسم:
پنجره رو به دیوار را تاب نخواهم آورد
...
گنگم هنوز
پانگار۲: سخت ... میگذرد
پانگار۱: برای نی نی تو دلش که مثل خودش آذرماهیه دلم چراغونیه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:23  توسط " طهورا "
|
معتاد یک بی خیالی مفرطم
درخماری خاطره ای که از خاطر نرفته-رفته است
پانگار: احساس سوختن به تماشا نمی شود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:45  توسط " طهورا "
|
قدر امشب را اینگونه خواهم دانست
که تا سحر، روحم را برایت برقصانم
یکریز و بی امان
به شکرانه اینکه، خدایی چون تو دارم
پانگار: ... صبرت علی عذابک، فکیف اصبر علی فراقک؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:38  توسط " طهورا "
|
بزرگترین رنجها قادر نیست
سکوت و تحمل را از من بگیرد
اما کوچکترین ناگواری هم
تا آتشی در من برپا نکند
از من دست بردار نیست
پانگار2: می ترسم! از"کتابها" که نکند اندیشه هایم را بدزدند، از تحمیل اندیشه شان
پانگار1: مگیر زورق فرسوده ی مرا از رود ، که از خیال رسیدن به آبشار پُرم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:12  توسط " طهورا "
|
in your eyes,is my most fave place to be
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:59  توسط " طهورا "
|
می نشینم و تورا رسم می کنم نه با پرگار که با ابعاد ذهنم، کنج هایت را می کشم گوشه هایی که فقط مخصوص توست حتی به قلم نیازی ندارم، سرانگشتم را در مسیر باد می کشم و تو متولد می شوی در باد هنوز اما اسمی نداری می گویند برای هرکس به قدر اعتقادش به بزرگیت متولد خواهی شد حالا به ابعادت فکر می کنم و بُعدی برایت نمی یابم پس در نزد من بیکرانی و بی اسم بی اندازه یه تو خودخواهم و بی اندازه به من مهربانی اینرا از بخشش های مکررت فهمیدم و وقتی تو اینگونه در برابر حماقت هایم سکوت می کنی وباز مرا می بخشی؛ چرا من اینگونه نباشم در حقِ غیر تو؟ می نشینم؛ مخالف جهت باد یا موافق فرقی نمی کند؛ چرا که تو همیشه به من وزیده ای حتی در سیاهی ام؛ پس خودم را در سپیدی ات محو خواهم کرد آنگاه خاکستری خواهیم شد و من با خود زمزمه می کنم: جز خاکستری در دستان باد نیستم، آسمان رحمتت هماره آبی باد پانگار2: تمیز به همه خواسته هام رسیدم تو 2 روز. پانگار 1: کاش اینبار "من"، "من" بمانم! پانگار0: حتی یه حباب ساده معلق هم میتونه آدمو 16-17 سال ببره به گذشته
بی خنکای عنایتت؛ معبود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:35  توسط " طهورا "
|
- سرم داره منفجر میشه ؛ اینقدر دلیل سردردم مسخره است که دلم نیومد ننویسم
غروب که رفته بودم بیرون تو پیاده رو مردی از کنارم گذشت که یه خطِ بوی نامطبوع هم همراهش بود این بو رفت تو مغزمو سرم درد گرفت،به همین سادگی!
- از بعد امتحانا حسرت یه پیاده روی طولانی و یه کوه رفتن حسابی بدجور رو دلم مونده؛
هوس نموده که آرزوهای دورش را
برای باد بخواند ولی صدایش نیست
- بعدشم اینکه بخوای نسبت به حرف مفت بی خیال باشی و برات مهم نباشه و بشنوی اما به روت نیاری و یه لبخند هم روش بزنی اصلآ هم کار آسونی نیست!!!!
- دیگه اینکه امسال هم اعتکاف نمیرم چون هنوز متوجه نشدم من با بالاییه قهرم یا اون با من، یعنی نمیدونم من گذشته خودمو نبخشیدم یا اون گذشته منو!
- و... البته اینروزا همه چیزم اینقد بد نبوده چون "پابرهنه در بهشت" رو دیدم که به نظرم از اون فیلماییه که ارزش چند بار دیدنو داره .
پانگار0: -
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:23  توسط " طهورا "
|
باورت هیچ هست که مرا اینچنین
و خود را آنچنان
می آزاری که نباید...
عصرو زدم بیرون اما هیچ هم مسیرم رو به پاتوقم تغییر ندادم
برعکسِ همیشه که فقط اونجا دلم خنک میشد
"گاهی کودکانه هایم به لجبازی قلقلکم می دهند"
پانگار1: از صب تا حالا این کرم مغزم شده : دچار تا کی؟!
پانگار0: یک جام شـراب نـاب دسـتت باشد تـا حـالِ مـنِ خـــراب دسـتــت باشـد
این چند هزارمین شب بیخوابی ست؟ ای عشق!فقط حساب دستت باشد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:11  توسط " طهورا "
|
می خواهم
بر بلندترین نقطه جهان بایستم
و از پشت تمام بلند گو ها
طوری که همه بشنوند
از قول تو سکوت کنم
....
اگر حرفی نمی زدم شایسته تر بود،زدم اما
گاهی مجبوری طور دیگری باشی
طوری غیر از خودت
........
می گویم : همه چیز تغییر کرده است،همه چیزِ همه چیز
می گویند: تو! تو تغییر کرده ای
میخواهم به تاییدشان سکوت کنم
اما غرورم...
فریاد می زنم:
من هیچ تغییری نکرده ام
طنین واژه ی "هیچ" در روحم قل می خورد و می پاشد
در خودم با صدای بلند به دروغی که فریاد زدم می خندم
یا شاید هم می گریم
اینبار؛ آنها سکوت می کنند
سکوتی سخت سخت
............
نمیدانم این بازی را تا کی توان ادامه دادن خواهم داشت
پانگار۲: ما را با آرزوهایمان می شناسند، زین رو، دیروز راهم ندادند
پانگار۱:به کوهنوردی دلمان کشیده،باشد که مرتفع کنیم خواسته اش را
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:37  توسط " طهورا "
|
تهمتمان زدند
...
یاد این شعر تو کتاب ادبیات دبیرستان افتادم
"دستانم را بستند و گفتند تو قاتلی"
میگذره ... گذشت ... اما تعفنِ "پوسیدگی عقاید" پاک نشدنیه و از بین نرفتنی
نه کمرنگ میشه نه از یاد میره
گاهی اینقدر به این کهنه باورهای عقب مونده نزدیک میشم که از همرنگ شدن میترسم
فاصله رو رعایت کن و یادت باشه فرق فاحشیه بین تو و اونا
واسه همینه که سکوت می کنی یا جوابشونو نمیدی
اونوقت میگن که کم آوردی و بلد نیستی جواب بدی،بزار هرطور دوس دارن قضاوت کنن
مهم اینه که خودت میدونی"بیش از اینی"و هستی
طهورا! به خاطر داشته باش همیشه، بالاییه بدجور حواسش بهت هست
پانگار۰: الله الله رضیت برضاک
پانگار۱:سی و هفتمین سالگرد ازدواج -تو کربلا- بابا و مامان همیشه عاشق!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:56  توسط " طهورا "
|
عصبانیم
زیاد
از همجنسِ "لِق" ، از "روشنفکری" های احمقانه، از "مدرن"بودن کثیف
از "خیره شدن"های بی پروا و عمیق
از "نگاه های آلوده"
از "صداهای دلبرانه" ای که اگر خوب گوش کنی به عرعر خ…ر میماند
از دم از "معنویت" زدن و ش.ش و گند زدن به آن
و چقدر دست ها که برایم رو شده
و چقدر می شناسمشان
و چقدر بیزارمشان
خوب من
هرگز مرا مخواه آنگونه که بیزارم،
یادآوری کن مرا هر روز و هر زمان
که فراموش نکنم برای جز تو "ضمخت باشم" طوری که سمباده را به فریاد آورم
که فراموش نکنم "محکم" باشم ، تا نه دلبرانه ای خرج غیر تو کنم و نه نرمشی و نه روشن فکری ای
پانگار۲ : روزی خودم هم از قاعده "لِق"شدن مستثنی نبودم
پانگار۱ : اما رهاییمان بخشیدند ، چرا که باور کردیم: حسبی الله* و دیگر هیچ
*حسبی الله: و خداوند مرا کافیست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:48  توسط " طهورا "
|
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:49  توسط " طهورا "
گاهی دلی را می شکنیم خود بی خبر
آری این رسم آدمیست که آنچه را بی صداست بی وجود می داند
پس این دل شکست و تو هیچ نشنیدی
آری
انگاه که تا مطلع الفجر ساعتی نمانده بود
با اشک خشک چشم تیمم بر چهره افکندم
و
سر به زیر به گونه ای که چون دواب اند
تیر بر خم ابرویم ننهادم
تا مبادا تیری شلیک شود و از گذر تیر
موی از مویت تکانی خورد
آری هنرم در خموش نگه داشتن حزن است
اگر چه بی هنری لباس زسیتن ماست
و مبادا که در مطلع الفجر
دلی را با خون گفته ها بشوییم که خدای آن دل بصیر است
و در آن صاحبش با خون دیده وجه را شسته و آماده
به سانسقراطی که به هلیاست می رود
وخدایت را می خواند!
و این کیست که روی رویارویی با دادگاه حق را ندارد؟
و بیاییم مصداق حاسبوا قبل ان تحاسبوا باشیم
مبادا که در تیزاب اشک محک زده شویم که ان روز دیر است
اگرچه هلیاست و آنان و زهر و پیمانه رفته اند , ولی سقراط هست
با آن که زهر را بر او خوراندند
و غروبی میشود که همگان می روند و به قصه ها پای میگذراند
قبل از آنکه غروب شویم بر همدیگر طلوع کنیم
گاهی دلم برای باکری و فکر بکرش تنگ می شود
آری هم اکنون نیازمند چمدان چمرانیم
و زین الدینی می خواهیم تا زینت دین و دینمان باشد
پانگار۲: "کافه پیانو"ی فرهاد جعفری رو خوندم بدک نبود
پانگار۱: از اینکه دیگه وقتی برای کارای شخصی ام نمیزارم (مثل همین آپ) دلخورم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:33  توسط " طهورا "
همه اش پانگار
پانگار۲: میرمهنای دوغابی را خواندیم و به ایرانی بودمان بالیدیم و به میرمَهنا داشتنمان،در فرصتی نه چندان دور در مورد این کتاب : "بر جاده های آبیِ سرخ" از ((نادر ابراهیمی))حتمآ افاضات خواهیم کرد چون دِینی به دریاسالارمان حس می کنیم(میرمَهنایِ دوغابی)،که باید بپردازیم. روحش شاد
پانگار۱: کارهای دانشگاه دیگر کلافه مان کرده همین روزهاست که رسمآ کم بیاوریم
پانگار۰: بالاخره امشب بی خیال یکسری مسائل شدیم و به وبلاگ یک دوست قدیمی سرکی کشیدیم،آنگاه فهمیدیم که عجب پای سبکی داریم ما!!!!ا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:56  توسط " طهورا "
آه ای زندگی منم که هنوز ، با همه پوچی از تو لبریزم
اگه اینقدر دیر آپ کردم...واسه اینه که این روزها ثانیه های مشوشی نداشتم
این روزها خدا به من خندید
و من هم
و چی خوشگل تر از اینه که همه ی هستی ت به بودنت بخنده
و تو هم به داشتنش
و چه چیز محشر تر از اینه که بدونی دیگه "گاو" خدا نیستی
و یاد بگیری "من بی من" رو تو وجودت داغون کنی، بترکونی و به هوا بپاشی
از ته دل بخندی و تو دلت چراغونی بشه که از خنده ی تو اونم می خنده
اونوقته که دلت میخواد هی تند تند خلوتی پیدا کنی که باهاش حرف بزنی
نه مثل قبل که روی خلوت کردن باهاشو نداشتی
اونوقته که برای صدا کردنش بهانه نمیخوای
چون دیگه همه ی بهانه ی بودنت خودشه
نمیخوام بگم اونقدر کامل شدم که دیگه گناهی از جانب من صورت نمی گیره
حتی اینم نمیخوام بگم که یه بنده ی خاص و تک براشم
اما همین که توی دلم پیداش کردم
همینکه جاشو تو وجودم فیکس کردم
اینقدری برام ارزش داره که بعد از بیست و یک سال پادرگِلی حالا حس پرواز دارم
البته میدونم این اول راهه
برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر ... همیشه فاصله ای هست ... دچار باید بود
...
در سکوت دست سپید نسیم را می گیری
و خودت را می گذاری کنار جهالت قفس گلی گندیده روی زمین
و بالا میروی و آنقدر بالا میروی و بالا میروی و بالا میروی
که دیگر خودت را هم نمیبینی
پانگار2 : این متنه واقعآ زیباست، کاملشو میزارم ادامه ی مطلب
پانگار1 : حسبی الله
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:44  توسط " طهورا "